۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

یکی از سه نقطه های من

بازم سلام.
امروز میخوام یکی از شعرهای خودم رو بنویسم.شعرای من اسم ندارن ولی اسم کل مجموعه شعرام هستش"تمام سه نقطه های من"

آه کلاغ های عزیز؟!
برای شما چقدر شعر گفتن آسان است،
چقدر قصه میتوان بافت که حرمت کلاهتان لکه دار نشود.
ابرهای تیره هر روز می آیند ، میروند
و این سایه بی ثبات من است که در ازدحام بی نوری هر روز
هزار بار میمیرد و زنده میشود
درست پا به پای من.
خوب خاطرم هست که شاعر میگفت
" رهگذر شاخه نوری که به لب داشت ... "
شاخه نور کجاست؟
و در این تاریکی لب آن رهگذر خسته تو
تشنه قطره ای از آفتاب است.
لب آن رهگذر خسته تو
خود یه عمریست که با سایه من هراه است.
لب آن رهگذر خسته تو
تو نمیدانی
چه ترکها خورده است ، و از آن خونی که از لعل لبش میبارد بر زمین خسته
سایه ام میترسد!!!!
سایه من گاهی که زمین
در پی فضله عیاشی گلهاست
به جفت گیری یکسان هوا مینگرد.
باز باران میبارد
بی ترانه ، بی گوهرهای فراوان ، میخورد بر بام خانه.
سایه من گاهی خاب هایی میبیند
میپرد از خواب و به من میگوید
خسته گشته است ز یکسانی هر روز و هنوز، خسته گشته است از این تنهایی.
سایه من گاهی
از من جفت میخواهد
و نمیداند
که لب رهگذر شاخه به لب
بی سبب نیست که امروز چنین خشکیدست!!!



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر