۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

صادق هدایت و آثارش





در زندگی زخم هائی هست که مثل خوره در انزواء روح را می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند ...



صادق هدایت ( هادی صداقت ) بی شک یکی از بزرگترین نویسندگان ادبیات معاصر به شمار میرود. به طوی که اگر شروع و ابداع سبک و سیاق خاص نثر نویسی ایران بعد از مشروطیت را بتوانیم به آثار و تفکرات نویسندگانی چون جمالزاده و دهخدا نسبت دهیم، به دور از انصاف است که از هدایت به عنوان پرورش دهنده این سبک یاد نکنیم. اما این بی انصافی اکثرا و در دوره های مختلف صورت پذیرفته و از روی کم فکری و تهی اندیشی و شاید منافعی خاص، آثار این نویسنده بزرگ مورد اتهام و انتقاد های بی اساس قرار گرفته است. اغلب به افکار و اذهان بعد از هدایت این مسائل مبهم تزریق شده که آثار هدایت ایجاد انگیزه خودکشی – تبلیغ پوچی و پوچ گرائی و ... میکند. تا به این حد که شاید خانواده ای با دیدن فرزندشان که در حال که در حال مطالعه کتابی باشد که مقابل عنوان نویسنده آن نام هدایت درج گردیده است، فرزندشان را در معذل و مشکلی بس بزرگ و پیچیده میپندارند . اما چرا؟ چرا اینهمه کوتاه فکری و عبث اندیشی باید سایه بر آثاری چونان گرانبها انداخته باشد ؟

آثاری چون بوف کور که به چندین زبان زنده دنیا ترجمه گردیده و پس از انتشارش در بزرگترین محافل ادبی جهان، موضوع بحث و تمجید قرار گرفته است . تا حدی که از هنری میلر میشنویم " بوف کور هدایت کتابی است که من آرزو دارم روزی نظیر آن را بنویسم. مانند این داستان در هیچ زبانی ندیده ام ... "


هدایت فرزند دوره مشروطیت و بالغ دوره دیکتاتوری کشور خود است. کشوری که با جان و دل آن را می پرستیده . او شاهد دوره ها و روزگار بی نظمی و هرج و مرج سیاسی و خفقان و تاریکی و بی بند و باری کشور خود بوده است. ذهنی باریک اندیش٬ حساس و تیز بینی چون ذهن او هرگز نمیتوانسته از این مسائل، تضاد ها و واژگونی ها به راحتی گذر کن . او هرگز نمیتوانسته حس میهن پرستی خود را خاموش نگاه داشته و چشم بر بازار سیاه مذهب و تیرگی آسمان خاکش ببندد. هدایت گرچه یک اعیان زاده بوده اما به نحو احسن با بافت جامعه خود و خورده شخصیت ها آشنائی داشته که این ها همه دلایلی هستند تا ما امروز شاهد چنین آثار بزرگ و ارزشمندی باشیم که تفکر و تامل هر خواننده ای را از هر قشری بر می انگیزد .


در طول تاریخ ادبیات و هنر جهان همواره شاهد هنرمندان و نویسندگان بزرگی چون ارنست همینگوی٬ ونسان ونگوگ٬ ویرجینیا وولف٬ کرت کوبین و ... بوده ایم که برای پایان زندگی درخشان خود، شیوه خودکشی را برگزیده اند . اما این مسئله هیچ گاه باعث نگردیده که دنیا خط بطلان بر آثار و تاثیر این بزرگان بر جهان بکشد. پس چرا آثار هدایت اینگونه بیرحمانه مورد این اتهام بی اساس قرار گرفته است؟
بی اساسی سیستم حکومتی٬ درماندگی و فقر مادی و معنوی مردم و جامعه٬ رنگارنگی و تنوع تفکرات و ایدئولوژی های بشر و سردرگمی ها در طول تاریخ بزرگترین دلایل انزواء و خود کشی انسان های خاص و عام بوده است. پس اگر ذهنی این جریانات را مشاهده کند و با جرات و صراحت و روشنی اقدام به نمایاندن آن کند به هیچ عنوان نمیتوان او و آثارش را به این دلیل بی اساس مبطول کرد که فلان آثار و یا آثار فلان کس دلیل خودکشی فلان شخص از فلان قشر خاص یا عام شده است .


پس ما اگر آگاهیم که هیچ . اگر نا آگاهیم و کسی سعی در آگاه کردنمان میکند و ما پس از آگاهی پی به مسائلی خاص میبریم٬ مشکل از وجود آن مسائل خاص است، نه از آن کسی که مارا به آنها واقف کرده. پس بیائید آثار این ادیب و نویسنده بزرگ کشورمان که تا امروز مورد تحریمی بس مضحک و کوته فکرانه بوده را بیشتر ارج و قدر بنهیم .
امیر شهبازی              

آثار صادق هدایت
  • سال 1302 : انسان و حیوان – مقدمه بر رباعیات خیام سال 1306 : فوائد گیاهخواری
  • سال 1309 : زنده به گور– بوف کور ( نگارش ) – پروین دختر ساسان
  • سال 1311 : اصفهان نصف جهان – سه قطره خون
  • سال 1312 : سایه روشن – علویه خانم – نیرنگستان – افسانه آفرینش – مازیار
  • سال 1313 : وغوغ ساهاب – ترانه های خیام 1315 : بوف کور ( انتشار )
  • سال 1321 : سگ ولگرد سال 1323 : ولنگاری – زند و هومن یسن
  • سال 1324 : حاجی آقا سال 1327 : پیام کافکا سال 1329 : ترجمه و انتشار مسخ ( کافکا )








۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

آکورد جنگل بدون ریشه از آلبوم رگبار

آکورد آهنگ جنگل بدون ریشه سیاوش قمیشی


Em D Em D
توی خونمون به ما میگن فراری توی غربت دم به دم انگشت نگاری
D C D Em
دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم بیرون خونه میگن ما تروریستیم
Em D Em D
وقتی خونه شده بود مثل جهنم ما با ویزای بهشت بریدیم ازهم
D C D
حالا تو برزخ بد بینی اسیریم نمیتونیم ریشمونو پس بگیریم2x
A G A G
چاره ای نمونده جز رفتنورفتن انگاراینو روپیشونیمون نوشتن
D C D G
که سفر تقدیر ماست واسه همیشه ما همینیم جنگل بدون ریشه

ریتم: 4/4

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

زندگی نامه احمد شاملو


احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه – درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.


تولد و سال‌های پیش از جوانی
احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفته شاملو در شعری از مجموعه‌ی مدایح بی‌صله، به اهل کابل برمی‌گشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دوره‌ی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شده‌است و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شده‌است.)

دوران دبستان را در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبت‌نام کرد. در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری به گرگان و ترکمن‌صحرا فرستاده شد. او هم‌راه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در آن هنگام در فعالیت‌های سیاسی شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر شد و به زندان شوروی در رشت منتقل گردید.

پس از آزادی از زندان با خانواده به رضائیه(ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشه‌وری و جبهه دموکرات آذربایجان به هم‌راه پدرش دستگیر می‌شود و دو ساعت جلوی جوخه آتش قرار می‌گیرد تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. سرانجام آزاد می‌شود و به تهران باز می‌گردد و برای همیشه ترک تحصیل می‌کند.

ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر
در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار کودک او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام «آهنگ‌های فراموش شده» به چاپ می‌رسد و هم‌زمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز می‌کند.
در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را به چاپ می‌رساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده دارد.

دستگیری و زندان
در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه اشعار آهن‌ها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و با یورش ماموران به خانه او ترجمه طلا در لجن اثر ژیگموند موریس و بخش عمده کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشته خودش و تمام یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود که دیگر هرگز به دست نمی‌آید. او موفق به فرار می‌شود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی سیاسی به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده می‌شود. در زندان علاوه بر شعر به نوشتن دستور زبان فارسی می‌پردازد و قصه بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن می‌نویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین می‌رود. در ۱۳۳۴ پس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد می‌شود.

ازدواج دوم و انتشار هوای تازه
در ۱۳۳۶ با طوبی حائری ازدواج می‌کند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام می‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا می‌شود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت می‌کند. این مجموعه حاوی سبک نویی است و بعضی از معروف‌ترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در این مجموعه منتشر شده‌است. در همین سال به کار روی اشعار حافظ، خیام و بابا طاهر نیز روی می‌آورد. پدرش نیز در همین سال فوت می‌کند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگه‌های تحقیقاتی کتاب کوچه را رها می‌کند.

فعالیت‌های سینمایی و تهیه نوار صوتی
در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه قصه خروس زری پیرهن پری برای کودکان دست می‌زند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت نیز می‌پردازد. این آغاز فعالیت سینمایی جنجال‌آفرین احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگ‌نویسی فعال است. در سال‌های پس از آن و به‌ویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانسته‌اند. خود او می‌گفت: «شما را به خدا اسم‌شان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است را به این تعبیر می‌دانند که فعالیت‌های سینمایی او صرفا برای امرار معاش بوده‌است. شاملو در این باره می‌گوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!»
در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس می‌کند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار می‌شود.


آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان
شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان آشنا می‌شود. این آشنایی تاثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب می‌شود. در این سال‌ها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر می‌برد و بعد از این آشنایی دوره جدیدی از فعالیت‌های ادبی او آغاز می‌شود. آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج می‌کنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت می‌گزینند و تا آخر عمر در کنار او زندگی می‌کند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نام‌های آیدا در آینه و لحظه‌ها و همیشه را منتشر می‌کند و سال بعد نیز مجموعه‌یی به نام آیدا، درخت و خنجر و خاطره! بیرون می‌آید و در ضمن برای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز می‌شود.
در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامه خوشه را به عهده می‌گیرد. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل می‌شود، ادامه دارد. در این سال او به عضویت کانون نویسندگان ایران نیز در می‌آید. در سال ۱۳۴۷ او کار روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ را آغاز می‌کند. نتیجه این تحقیقات بعدها به انتشار دیوان جنجالی حافظ به روایت او انجامید.
در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادر خود را نیز از دست می‌دهد. در همین سال به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، دعوت شد و به مدت سه سال در فرهنگستان باقی ماند.

سفرهای خارجی

شاملو در دهه ۱۳۵۰ نیز به فعالیت‌های گسترده شعر، نویسندگی، روزنامه نگاری (از جمله همکاری با کیهان فرهنگی و آیندگان)، ترجمه، سینمایی (از جمله تهیه گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر) و شعرخوانی خود (از جمله در انجمن فرهنگی کوته و انجمن ایران و امریکا) ادامه می‌دهد. در ضمن سه ترم به تدریس مطالعه آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی مشغول می‌شود. در ۱۳۵۱ به علت معالجه آرتروز شدید گردن به پاریس سفر می‌کند تا زیر عمل جراحی گردن قرار گیرد. سال بعد، ۱۳۵۲، مجموعه اشعار ابراهیم در آتش را به چاپ می‌رساند. در ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت می‌کند تا در کنگره نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو عازم ایتالیا می‌شود. در همین سال دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه را می‌پذیرد و به مدت دو سال به این کار اشتغال دارد.
در ۱۳۵۵ انجمن قلم و دانشگاه پرینستون از او برای سخنرانی و شعرخوانی دعوت می‌کنند و از همین رو عازم ایالات متحده می‌شود. در این سفر او به سخنرانی و شعرخوانی در بوستون و برکلی می‌پردازد و پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای تدوین کتاب کوچه را نمی‌پذیرد. در ضمن با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیسینسکی از نزدیک دیدار می‌کند. این سفر سه ماه به طول می‌کشد و شاملو سپس به ایران باز می‌گردد.
هنوز چند ماه نگذشته که او دوباره به عنوان اعتراض به سیاست‌های دولت ایران، کشور را ترک می‌کند و به امریکا سفر می‌کند و یک سالی در آنجا زندگی می‌کند و در این مدت در دانشگاه‌های مختلفی سخنرانی می‌کند. در ۱۳۵۷ او از آمریکا به انگلستان می‌رود و در آنجا مدتی سردبیری هفته‌نامه «ایرانشهر» در لندن را به عهده می‌گیرد.

انقلاب و بازگشت به ایران
با وقوع انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، شاملو تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب به ایران باز می‌گردد. در همین سال انتشارات مازیار اولین جلد کتاب کوچه را در قطع وزیری منتشر می‌کند. شاملو در ضمن به عضویت هیات دبیران کانون نویسندگان ایران در می‌آید و به کار در مجلات و روزنامه‌های مختلف می‌پردازد. او در ۱۳۵۸ سردبیری هفته‌نامه کتاب جمعه را به عهده می‌گیرد. این هفته‌نامه پس از انتشار کمتر از چهل شماره توقیف می‌شود.

شاملو در این سال‌ها مجموعه اشعار سیاسی خود را با صدای خود می‌خواند و به صورت مجموعهٔ کتاب و نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران منتشر می‌کند. از جمله اشعار این مجموعه مرگ وارطان است که شاملو اشاره می‌کند تنها برای فرار از اداره سانسور مرگ نازلی نام گرفته بوده‌است و در واقع برای بزرگداشت وارطان سالاخانیان، مبارز کمونیست ایرانی، بوده‌است.
از ۱۳۶۲ با بسته‌تر شدن فضای سیاسی ایران چاپ آثار شاملو نیز متوقف می‌شود. هر چند خود شاملو متوقف نمی‌شود و کار ترجمه و تالیف و سرودن شعر را ادامه می‌دهد در این سال‌ها به‌ویژه روی کتاب کوچه با هم‌کاری همسرش آیدا مستمر کار می‌کند و ترجمهٔ رمان دن آرام را نیز پی‌می‌گیرد. تا آن که ده سال بعد ۱۳۷۲ با کمی‌بازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو به صورت محدود اجازه انتشار می‌گیرد.
۱۳۶۷ به آلمان سفر می‌کند تا به عنوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بین‌المللی ادبیات: اینترلیت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور در این کنگره شرکت کند. در این کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف حضور داشتند از جمله عزیز نسین، دِرِک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندا بِلی. عنوان سخنرانی شاملو در این کنگره «من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!» بود. در ادامه این سفر دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه یوته‌بوری به سوئد و ضمن اجرای شب شعر با هیئت ریسهٔ انجمن قلم سوئد نیز ملاقات می‌کند.
۱۳۶۹ برای شرکت در سیرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی به عنوان میهمان مدعو به آمریکا سفر کرد. سخنرانی وی به نام «نگرانی‌های من» و «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ.» واکنش گستردهٔی در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنران شاملو نوشته شد. در این سفر دو عمل جراحی مهم روی گردن شاملو صورت گرفت با این حال چندین شب شعر توسط وی برگزار شد و ضمنا به عنوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجویان ایرانی به (زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی) را نیز تدریس کرد و در همین موقع ملاقاتی با لطفی علی‌عسکرزاده ریاضی‌دان شهیر ایرانی داشت.
سال ۱۳۷۰ بعد از سه سال دوری از کشور به ایران بازگشت و تا آخر عمر دیگر از کشور خارج نشد.

سرانجام
سال‌های آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره می‌گویید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره‌است.» از سوی دیگر اجازه هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمی‌شد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سال‌ها در توقیف مانده بودند. بیماری او نیز به شدت آزارش می‌داد و با شدت گرفتن بیماری مرض قندش، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایران‌مهر پای راست او را از زانو قطع کردند روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت.



البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گه‌گاه از او شعر یا مقاله‌ای در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌شد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شده‌اش را با این شیوه منتشر کرد.
سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ (چند ساعت بعد از آن که دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔ‌شان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت، درگذشت.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

زندگی نامه سهراب سپهری

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان پا به عرصه حیات گذاشت.



خود سهراب می گوید :… مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲ ؛ مادرم صدای اذان را می شندیده است… (هنوز در سفرم )

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، و اهل ذوق و هنر بود وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.

… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد… (هنوز در سفرم )


پدر سهراب سر انجام در سال ۱۳۴۱ دار فانی را ودا گفت.
مادر سهراب، ماه جبین نام داشت او نیز اهل شعر و ادب بود؛که در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت.تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت.خواهران سهراب : همایون دخت، پریدخت و پروانه .محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.


سهراب از محل تولدش چنین می گوید :… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت… (هنوز در سفرم )


سهراب در سال ۱۳۱۲ وارد مدرسه ابتدایی خیام (مدرس) کاشان شد.… مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد…. (اتاق آبی)


… در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم … (هنوز در سفرم)


سهراب از معلم کلاس اولش چنین می گوید :… آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد…
در خرداد ماه سال ۱۳۱۹ تحصیلات شش ساله ابتدایی را گذراند.خرداد سال ۱۳۱۹ ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.… دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….

(هنوز در سفرم)

در مهرماه همان سال، تحصیل در دوره متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان آغاز کرد.… در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود… (هنوز در سفرم)



از دوستان این دوره سهراب می توان محمود فیلسوفی و احمد مدیحی را نام برد.

سهراب و خانواده در سال ۱۳۲۰ به خانه ای در محله سرپله کاشان نقل مکان کردند. وی پس از پایان دوره اول متوسطه،در سال ۱۳۳۲ به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد.… در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود…
(هنوز در سفرم)


درسال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رساند و به کاشان بازگشت.… دوران دگرگونی آغاز می شد. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد…
( هنوز در سفرم)


در آذرماه سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد ۱۳۰۴) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.… شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به
به من آموخت… (هنوز در سفرم)


سهراب در سن نوزده سالگی (۱۳۲۶) ، منظومه ای عاشقانه و لطیف ، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در ۲۶ صفحه را منتشر شد.


در سال ۱۳۲۷، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.

… آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت.شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…
(هنوز در سفرم)

در شهریور ماه همان سال، سهراب از اداره فرهنگ کاشان استعفا داد.و در مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران آمد.در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج می رفت.



سهراب مجموعه شعر «مرگ رنگ» را در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد.بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :

جهان آسوده خوابیده است،

فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ

چنان که من به روی خویش …


وی در سال ۱۳۳۲ دوره نقاشی از دانشکده هنرهای زیبا را پایان داد و مدرک لیسانس گرفت .در همین زمان مدال درجه اول علم و فرهنگ را از شاه دریافت نمود.… در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟سهراب جواب داد : خیر قربان وشاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …
(مرغ مهاجر )


سهراب دومین مجموعه شعرخود با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خودش و با کاغذی ارزان قیمت در ۶۳ صفحه در اواخر سال ۱۳۳۲منتشر کرد.آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد وی همچنین در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی «سخن» به چاپ رسید.


تا سال ۱۳۳۶، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید.
و در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر کرد.
در فروردین ماه سال ۱۳۳۷، در نخستین بی ینال تهران شرکت نمود و در خرداد همان سال در بی ینال ونیز شرکت کرد و مدت دو ماه در ایتالیا اقامت کرد.

سهراب در دومین بی ینال تهران در سال ۱۳۳۹شرکت نمود ،و موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید.در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
… از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم…

در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۳۹ به دهلی سفر میکند.و پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد.در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکنند.در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود.پدر سهراب در تیرماه سال ۱۳۴۱ فوت کرد…

وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم …

تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثار نقاشی سهراب در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد. در فروردین سال ۱۳۴۳، به هند سفر کرد و از دهلی و کشمیر دیدن نمود، در راه بازگشت به پاکستان سفر کرد،و از لاهور و پیشاور بازدیدبه عمل آورد و در نهایت ن برای بازدید از کابل به افغانستان سفر کرد.در آبانماه همان سال، و پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.در تابستان همین سال سهراب منظومه « صدای پای آب » را در روستای چنار آفرید.

تا سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به کشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد. درسال ۱۳۴۹، به آمریکا سفر کرد و پس از ۷ ماه اقامت در لانگ آیلند و نیویورک، به ایران باز گشت.در سال ۱۳۵۱ نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران برگزار کرد. و تا سال ۱۳۵۷، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.

سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون سهراب بود .در دی ماه همین سال جهت درمان به انگلستان سفر کرد و اسفندماه به ایران باز گشت.

و سر انجام در ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران دار فانی را وداع گفت تا فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردد.آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:

به سراغ من اگر میایید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من


...کاشان تنها جایی است که به من آرامش می دهد و می دانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد…

و سهراب … ماندگار شد …

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

یکی از سه نقطه های من

بازم سلام.
امروز میخوام یکی از شعرهای خودم رو بنویسم.شعرای من اسم ندارن ولی اسم کل مجموعه شعرام هستش"تمام سه نقطه های من"

آه کلاغ های عزیز؟!
برای شما چقدر شعر گفتن آسان است،
چقدر قصه میتوان بافت که حرمت کلاهتان لکه دار نشود.
ابرهای تیره هر روز می آیند ، میروند
و این سایه بی ثبات من است که در ازدحام بی نوری هر روز
هزار بار میمیرد و زنده میشود
درست پا به پای من.
خوب خاطرم هست که شاعر میگفت
" رهگذر شاخه نوری که به لب داشت ... "
شاخه نور کجاست؟
و در این تاریکی لب آن رهگذر خسته تو
تشنه قطره ای از آفتاب است.
لب آن رهگذر خسته تو
خود یه عمریست که با سایه من هراه است.
لب آن رهگذر خسته تو
تو نمیدانی
چه ترکها خورده است ، و از آن خونی که از لعل لبش میبارد بر زمین خسته
سایه ام میترسد!!!!
سایه من گاهی که زمین
در پی فضله عیاشی گلهاست
به جفت گیری یکسان هوا مینگرد.
باز باران میبارد
بی ترانه ، بی گوهرهای فراوان ، میخورد بر بام خانه.
سایه من گاهی خاب هایی میبیند
میپرد از خواب و به من میگوید
خسته گشته است ز یکسانی هر روز و هنوز، خسته گشته است از این تنهایی.
سایه من گاهی
از من جفت میخواهد
و نمیداند
که لب رهگذر شاخه به لب
بی سبب نیست که امروز چنین خشکیدست!!!



۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

سلام.
بازم یه وبلاگ دیگه بین ایییییییین همه وبلاگ درست شد.
راستش چون هنوز کسی با موضوع و هدف این وبلاگ آشنا نیست
لازم دونستم هم یه سلامی بکنم ، هم بگم که اینجا چه خبره!!!!!!!!!
توی این وبلاگ قراره از ادبیات و شعر معاصر یه عالمه مطلب بنویسیم و بخونیم.
بعضی وقتا یه سری به دنیای گرافیک میزنیم و کلی سوال و جواب و صحبت !!!!
یه موقع هایی هم شاید راجع به موسیقی یه حرفایی زدیم .
در ضمن قراره قول بدم که آهنگای خوب و زیبا و با ارزش رو با آکورد و
تنظیمای خوب ( برای گیتار ) بهتون برسونم.
خوب!!!! به امید موفقیت .

نیما یوشیج پدر شعر نو



علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج درسال 1276 در روستای یوش مازندران زاده شد ، پدرش ابراهیم خان نوری از راه کشاورزی و گله داری روزگار می گذراند . نیما خواندن و نوشتن را در روستا آموخت و در دوازده سالگی پس از کوچ خانواده به تهران ، در دبیرستان سن لویی که یک موسسه متعلق به هیئت کاتولیک رمی بود به تحصیل پرداخت ، او خود از این دوران به خوشی یاد نمی کند .

آشنایی او با استاد نظام وفا که خود ازشاعران کهن گرا بود ، مربوط به همین دوره می شود . این آشنایی و تشویق های وفا در جذب او به میدان ادبیات بی تاثیر نبود . نیما یوشیج در ابتدا ، به شیوه کهن شعر می سرود و اکثر آثارش به سبک خراسانی بود . اشعار نخستین او از همان ابتدا از مضامین نو و تخیلات شاعرانه بهره بسیاری داشت .

آشنایی نیما با زبان فرانسه ، زمینه مطالعه ادبیات غرب را برای او فراهم آورد و همین موجب بیدار شدن هرچه بیشتر حس نوخواهی او می شد . این دنیا راه تازه ای پیش پای طبع نیما گشود که ثمره این کاوش در منظومه " افسانه "، نوزاد شعر نو را به آغوش ادبیات ایران بخشید . این اثر که سراغاز شعر نو محسوب می شود ، در سال 1300 در روزنامه " قرن بیستم " میرزاده عشقی منتشر شد ، از این پس، وزن عروضی به شیوه کهن در شعر نیما در هم می شکند ، مصرع ها کوتاه و بلند می شوند و شعر از قافیه فاصله می گیرد .

نیما خود در این باره می نویسد : " در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می ‌شوند . کوتاه و بلند شدن مصرع ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست . من برای بی ‌نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم . هر کلمه من از روی قاعده دقیق به کلمه دیگر می چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است."

او پیش از " افسانه "،" قصه رنگ پریده " و پس از آن " ای شب " را منتشر کرد . در سال 1317 به عضویت هیئت تحریریه مجله "موسیقی" در آمد و به انتشارمقالات و اشعار خود در آن پرداخت . سالهای حوالی 1320 اوج شکوفایی شعری او محسوب می شوند ." ناقوس "،" دنیا خانه من است "،" مانلی "،" شهر صبح ، شهر شب " و... از دیگر آثار او هستند . او در سال 1338 پس از بازگشت ازسفری به یوش ، در اثر ابتلا به ذات الریه درگذشت .



خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.
گرچه میگویند : میگریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.
قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی میرسد باران ؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش میترکد
_ چون دل یاران که در هجران یاران _
قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی میرسد باران ؟